روزی از روزها امام علی و سپاهیانش سوار بر اسب قصد حرکت به سوی نبردی داشت. ناگهان یکی از سران اصحاب رسید و مردی را همراه خود آورد و گفت: یا امیرالمؤمنین این مرد ستاره شناس است و مطلبی دارد که میخواهد بگوید.
ستاره شناس: یا امیرالمؤمنین در این ساعت حرکت نکنید، اندکی صبر کنید بگذارید حداقل دو یا سه ساعت از روز بگذرد، آنگاه حرکت کنید.
امام علی: چرا؟
ستاره شناس: چون اوضاع کواکب نشان میدهد که هر که در این ساعت حرکت کند از دشمن شکست خواهد خورد و زیان سختی بر او وارد خواهد شد، ولی اگر در آن ساعت که من میگویم حرکت کنید، پیروز خواهید شد و به مقصود خواهید رسید.
امام علی سوال کرد: این اسب من آبستن است، آیا متوانی بگویی که کره اش نر است یا ماده؟
ستاره شناس: اگر بنشینم حساب کنم میتوانم.
امام علی: دروغ میگوئی نمی توانی! قرآن میگوید هیچ کس جزء خدا از نهان آگاه نیست. آن خدا است که میداند چه در رحم آفریده است. محمد رسول خدا چنین ادعائی که تو میکنی نکرد. آیا تو ادعا داری که بر همه جریانات عالم آگاهی و می فهمی در چه زمانی خیر و در چه زمانی شر است؟!
سپس به مردم خطاب کرد و فرمود: مبادا دنبال این حرف ها بروید، اینها منجر به جهالت و نادانیست!
آنگاه به ستاره شناس گفت ما مخالف نظریات تو هستیم و من فقط به خدای خود اعتماد دارم.
سپس با سپاهیان خویش حرکت کرد و بعد از مدتی به پیروزی رسید.
برچسب:
نویسنده: یلدا رضاپور