خرید بک لینک

خواجه اى غلامش را خربزه ای داد. غلام آن را بگرفت و با رغبت تمام شروع به خوردن کرد. خواجه، خوردن غلام را مى ديد و پيش خود گفت: ای كاش نيمه اى از آن ميوه را نیز خود مى خوردم. بدين رغبت و خوشى كه غلام ميوه را مى خورد، بايد كه بسیار شيرين باشد.

پس به غلام گفت: يك نيمه از آن به من ده كه بس خوش مى خورى.

غلام نيمه اى از آن را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن خورد، آن را بسيار تلخ يافت. روى در هم كشيد و غلام را عتاب كرد كه چنين ميوه اى را بدين تلخى، چون خوش مى خورى؟!

غلام گفت: اى خواجه! بس ميوه ی شيرين كه از دست تو گرفته ام و خورده ام. اكنون كه ميوه اى تلخ از دست تو به من رسيده است، چگونه روى در هم كشم و باز پس دهم كه شرط جوانمردى و بندگى اين نيست. صبر بر اين تلخى اندك، سپاس شيرينى هاى بسيارى است كه از تو ديده ام.

برچسب: نویسنده: یلدا رضاپور تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 1:48

صفحه بندی