خرید بک لینک

روزی بهلول از راهی می گذشت که ناگهان دزدی از پشت سر، کلاهش را دزدید. بهلول به دنبال او دوید تا کلاه را پس بگیرد. آن دو بعد از طی مسافتی به سر دو راهی رسیدند که یک راه به آبادی و راه دیگر به قبرستان می رفت. دزد به طرف آبادی رفت ولی بهلول به طرف قبرستان روانه شد. مردمی که ناظر آنان بودند به بهلول گفتند دزد از طرف آبادی رفت تو چرا از راه قبرستان می روی؟
بهلول گفت بالاخره گذارش به این قبرستان خواهد افتاد. آن وقت من می دانم با او چه معامله ای بکنم.

برچسب: نویسنده: یلدا رضاپور تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 1:48

صفحه بندی