دو دوست که یکی مجرد و دیگری متاهل بودند و با کشتی مسافرت می کردند، بخاطر غرق شدن کشتی درون آب افتادند و با سختی و مرارت زیاد، هرکدام خود را به تکه پاره ای از چوب های کشتی رسانده و موقتا از مرگ نجات پیدا کردند؛ اما چون می دانستند به زودی یا در آب فرو می روند یا توسط کوسه ها خورده می شوند، تصمیم گرفتند با تمام وجودشان از خدا بخواهند که کمکی برایشان بفرستد، پس هر دو در خلوت به دعا کردن پرداختند.
ناگهان یک قایق بدون سرنشین بر روی دریا دیده شد و یکی از مردها با سرعت خود را به قایق رساند و بدون اینکه به دوستش فکر کند شروع به پارو زدن کرد تا خود را به ساحل برساند، در همین لحظه فرشته ای ظاهر شد و از مرد پرسید: چرا به دوستت کمک نمی کنی؟ مرد با غرور پاسخ داد: وقتی خدا دعاهای مرا برآورده ساخته، معنایش این است که او لایق کمک خداوند نبوده!
فرشته گریست و گفت: اشتباه می کنی، چرا که خداوند دعای او را مستجاب کرده، زیرا او در حالیکه اشک می ریخته، اینطور دعا کرده: خدایا، رفیق من زن و بچه دارد، اگر من لایق نیستم لااقل برای او کمک بفرست که به خانواده اش برسد!
برچسب:
نویسنده: یلدا رضاپور