روزی مرد فاسد و گناه کاری زیر سایه درخت گردویی نشست تا خستگی از تنش به در کند در این موقع چشمش به کدو تنبلهایی در که آن طرف سبز شده بودند افتاد و گفت: خدایا! همهی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به این بزرگی را روی بوتهای به این کوچکی میرویانی و گردوهای به این کوچکی را روی درخت به این بزرگی!
همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت بر سرش افتاد.
مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: خدایا! خطایم را ببخش! چون اگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی معلوم نبود که چه بلایی به سرم می آمد...
برچسب:
نویسنده: یلدا رضاپور