خرید بک لینک

بزرگ زاده آبرومندی به فقر و تنگدستی گرفتار شد و از بابت اینکه کسی پی به احوالش نبرد هر روز سبیل های خود را با تکه دنبه ای چرب می نمود.
تا اینکه یک روز عصر که سر گذر با رفقایش نشسته بود و سبیل چرب کرده اش را تاب میداد و از کره چلوکباب ظهر صحبت میکرد، پسر کوچکش دوان دوان و ناراحت از راه رسید و به او گفت: بابا بدو، اون دنبه ای رو که هر روز باهاش سبیلت و چرب می کردی گربه خورد...

برچسب: نویسنده: یلدا رضاپور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 14:12

صفحه بندی