مردی عابد، مهمان پادشاه بود. چون بنشست، کم تر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند، بیشتر از آن کرد که عادتش بود.
چون به مقام خویش باز آمد، سفره خواست تا تناولی کند.
پسری داشت صاحب فراست"گفت: ای پدر، باری به دعوت سلطان در طعام نخوردی؟
گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید، گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.
برچسب:
نویسنده: یلدا رضاپور