يكى، در پيش عارقی از فقر خود شكايت مى كرد و سخت می ناليد.
عارف گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟
مرد گفت: البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى كنم.
عارف گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى كنى؟
مرد گفت: نه.
عارف گفت: گوش و دست و پاى خود را چطور؟
مرد گفت: هرگز!
عارف گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شكايت دارى و گله مى كنى؟!بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش تر و خوش بخت تر از بسيارى از انسان هاى اطراف خود مى بينى. پس آنچه تو را داده اند، بسى بيش تر از آن است كه ديگران را داده اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش ترى هستى!
برچسب:
نویسنده: یلدا رضاپور