خرید بک لینک
خانه دوستان برو و به در دشمنان مکوب

درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمى حقیر و ناچیز را از خانه دوستش بدزدید.
حاکم فرمود تا دستش قطع کنند.
صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بخشیده ام.
گفتا: به شفاعت تو از حد شرع این دزد منصرف نمیشوم.
صاحب گلیم گفت: آنچه فرمودی راست گفتی ولی هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و هر چه درویشان را هست وقف محتاجان است.
حاکم دست از مجازات او برداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر او تنگ آمده بود که دزدی کرد، ولی چرا از خانه چنین دوست صمیمی ای؟
گفت: اى حاکم نشنیدهاى که گویند: خانه دوستان (پاکان) برو و به در دشمنان (شیاطین) مکوب.

+ نوشته شده توسط وحید صمدپور شهرک در و ساعت |

برچسب: نویسنده: یلدا رضاپور تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 12:06

صفحه بندی