دزد و احمد خضرویه
دزدی به خانه احمد خضرویه (صوفی و عالم مشهوره سدۀ سوم قمری) رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد. خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت: ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیز
هشت نصیحت
هشت نصیحت براساس پشیمانی‌های دیگران... http://s9.picofile.com/file/8312125518/%D9%87%D8%B4%D8%AA_%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3_%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86.mp4.html
سفر، کور و بینا
در روزگاری دور، دو نفر، یکی کور و دیگری بینا، سفری آغاز کردند و در بیابانی به منزلی نزول کردند، چون وقت شب گیر در رسید و خواستند سوار شوند، نابینا تازیانه خویش را گم شده دید و در طلب آن بر آمد. از قضا ماری از سرما افسرده در آن جا افتاده بود. نابینا
هوش مصنوعی
هوش مصنوعی به هوشی که یک ماشین در شرایط مختلف از خود نشان میدهد، گفته میشود. به عبارت دیگر هوش مصنوعی به سیستمهایی گفته میشود که میتوانند واکنشهایی مشابه رفتارهای هوشمند انسانی از جمله درک شرایط پیچیده، شبیهسازی فرایندهای تفکری و شیوههای است
قلب زیبا
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملاٌ سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان،در
موش و گربه ((کلیله و دمنه))
در زير درختي زيبا، موشي لانه داشت. موش هر روز صبح با طلوع خورشيد بيدار مي شد و در پي جمع آوري غذا بود، تا شب فرا مي رسيد و به لانه مي رفت، مي خورد و استراحت مي کرد. کمي آن طرف تر از درخت و سوراخ موش، گربه اي زندگي مي کرد. گربه اي چاق و پشمالو که مثل
مرد شاد و خوشبخت
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند.تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک نتوانستند. تنها یکی از مردان دانا گفت: که فکر می کند می تواند شاه
شفق قطبی
شفق قطبی یا رقص ارواح یکی از پدیدههای جوی کره زمین است. شفق قطبی پدیده ظهور نورهای رنگین و متحرک در آسمان شب است و معمولاً در عرضهای نزدیک به دو قطب زمین که بر اثر برخورد ذرات باردارِ بادِ خورشیدی و یونیزه شدن مولکولهای موجود در یونوسفر زمین به و
تخم مرغی دزد، شتر دزد می شود
روزی از روزها مردی را می خواستند اعدام کنند چرا که یکی از دزدهای بنام بود. گفتند: درخواستی نداری؟ گفت: چرا ؛ دوست دارم مادرم بیاید با مادرم صحبتی بکنم. گفتند: خوب اشکالی ندارد، مادر بیاید.مادر آمد. گفت: پسرم چه می خواهی؟ گفت: مادر دوست دارم زبانت را
عشق چوپان به خداوند کریم
ﺷﺨﺼﯽ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪ ﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ (در آن هوای گرم و سوزان) ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ. ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ و در این شرایط ﺍﺩﺍ ﮐﻨﯽ.
نان از خاک است ولی اشک از خون دل
مردی عرب، سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه میکرد. گدایی از آنجا میگذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه میکنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان میدهد. این سگ روزها برایم شکار میکرد و شبها نگهبان من بود
سومریان
سومِر یا به طور دقیقتر شومِر، نخستین تمدّن شهری در منطقهٔ تاریخی جنوب بینالنهرین، جنوب عراق امروزی بود که آن را اولین تمدن در جهان به همراه با تمدن مصر باستان مینامند. از اقوام باستانی ساکن در جنوب سرزمین کنونی عراق یعنی میانرودان (سرزمین میانِ
تمدن بابل
بابل یا به زبان اکدی: باب-ایلی، به معنی دروازهٔ خدا، یکی از تمدنهای باستانی حوزهٔ میانرودان است. بابل در میانرودان در حوضهٔ رود فرات قرار داشت. مرکز این تمدن باستانی، شهر بابل بود که امروزه بقایا و آوارههای به جا مانده از این شهر را تقریباً در ۸
تمدن آشور
امپراتوری قدیم: دولت آشور دولت مهمی بود که در خاورمیانه قدیم تشکیل شد و در آغاز تابع امپراتوری بابل بود. در سال ۱۸۰۰ پ.م فرمانروایان اولیه آشوری شهرهای آشور، نینوا و اربیل را متحد کردند و سلسلههای پادشاهی آشور بعد از سال ۱۴۲۰ پ.م شکل گرفتند. آشور ح
خانه دوستان برو و به در دشمنان مکوب
خانه دوستان برو و به در دشمنان مکوب درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمى حقیر و ناچیز را از خانه دوستش بدزدید. حاکم فرمود تا دستش قطع کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بخشیده ام. گفتا: به شفاعت تو از حد شرع این دزد منصرف نمیشوم. صاحب گلیم گفت:
راه های رسیدن به معشوق
یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید: آیا خدا وجود دارد؟«بودا» پاسخ داد: بله، خدا وجود دارد.بعد از ناهار سروکلهی مرد دیگری پیدا شد که پرسید: آیا خدا وجود دارد؟«بودا» پاسخ داد: نه، خدا وجود ندارد.اواخر روز